آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

6اسفند90

                                       امروز صبح در حالت خواب لباسات رو تعویض کردم و کارات رو انجام دادم.تو حالت خواب هم تو رو تحویل خاله سهیلا دادم. از صبح خیلی دلم برات تنگ شده بود.دلم می خواست زود زودی بیام ببینمت.ساعت 10 اومدم پیشت انگار دنیا رو به من دادن. تو هم انگار حال من رو داشتی.شی شیر تو خوردی . وقتی خواستم تحویلت بدم خیلی حالم بد بود. تو هم انگار حال منو داشتی و گریه کردی. مامانی عزیز دلم منو ببخش.دلم الان آتیشه. خیلی دلتنگتم.مراق...
6 اسفند 1390

2اسفند90

                                          دیروز قرار بود بریم پیش بابا رضا واز اونجا بریم خونه.اول قرار بود آژانس بگیریم اما بعدش خاله فریده گفت که مارو میرسونه.بعد از اینکه تو رو از مهد گرفتیم باهم رفتیم سمت اداره بابایی. بابا هنوز کارش مونده بود و خاله اصرار کرد که ما تو ماشینش بشینیم تا بابایی بیاد.-راستی خاله فریده الان حدود 10 روز که ماشین مزدا2 خریده. انشاالله مبارکش باشه و چرخاش براش به شادی بچرخند-  خلاصه خاله برای...
3 اسفند 1390

خاطرات روزانه(30بهمن90)

                       ساعت 3 بعدازظهر اومدم مهد دنبالت.به خاله مریم زنگ زدم اونم ماشین نداشت.می خواستم آژانس بگیرم ولی خاله گفت بیا  با سرویس میریم از دم خونه شون  آژانس بگیرم. خلاصه اومدم مهد و تو رو از خاله سمیه گرفتم.و منتظر خاله مریم وایستادیم. تو هم که طبق همیشه آرام و قرار نداشتی و دلت می خواست بری بیرون و بدویی. دم در مهد خاله فرزانه(مامان رژین) رو دیدم.گفت ما رو می رسونه. خلاصه خیلی به ما لطف کرد. ما با رژین پشت ماشین نشستیم و خاله مریم جلو.رژین ناناز چیپس می خورد و یه دونه هم به تو داد. تو هم همش به...
2 اسفند 1390

30 بهمن90

                                    ا ندر حکایت دیروز... دیروز بابایی قرار بود بره شرکت و ما می بایست با خاله مریم  یا آژانس می رفتیم. خلاصه خاله مریم طبق همیشه به گوشیش جواب نمی داد و بعداز تماس های مکرر معلوم شد آقا کسرا کلاس داره و اونا قرار دیر میرن خونه.خلاصه خواستم به آژانس  زنگ بزنم که خاله راحله رو دیدم و وسوسه شدم با سرویس بریم . تا دم سرویس ها که رفتیم پشیمون شدم و  تصمیم گرفتم با آژانس بریم. زنگ زدم این آژانس دانشگاه هم که هیچ وقت ماشین ندا...
2 اسفند 1390

تمیز کاری دختر گلی

                   آویسا گلی ما دیروز (جمعه28بهمن) کدبانوگریش گل کرده بود و شروع کرد به تمیز کردن خونه. دختر گلی ما هر وقت داریم خونه جارو میکنیم میاد تا بغلش کنیم و همراه اون خونه رو جارو کنیم.اما دیروز اصرار می کرد خودش جارو کنه...               ...
30 بهمن 1390

مسابقه والیبال مامانی(17بهمن90)

              آویسا گلی! مامان دیروز مسابقه والیبال به مناسبت دهه فجر داشت و دیروز به همراه دوستانش(سمانه جون(مامان صدف)،راحله جون(خاله رویا)، فریده جون(خاله فریده)، پگاه جون(پگاه خاله)، ثوری جون، شهلاجون،نیلوفر جون(خاله نیلو ،سرپرست محترم) ) کولاک کرد. اسم تیم ما شوکا بود و ما اول شدیم. امیدوارم توهم بزرگ شی و اگر دوست داشتی راه افتخار مامانی رو ادامه بدی.البته جا داره از خاله نرگس به خاطر تشویق ها و پشتیبانیش و خاله فهیمه و سارا گلی دختر نازش به خاطر تشویق هاشون تشکر کنم  اما اندر حکایت بعد از مسابقه ... خیلی خسته بودم...
30 بهمن 1390

اندر احوالات این روزا(18بهمن90)

                            آویسا گلی! مامانی دیروز به خاطر خستگی بازی و کم خوابیدن ها خیلی حالش بد بود.ساعت 3بعدازظهر اومدم دنبالت مهد. قرار بود بریم اداره بابا تا از اونجا خونه بریم. وقتی تو رو از خاله سمیه گرفتم داشتی لقمه نون و پنیر می خوردی. خاله سهیلا رو دیدم. گفت: امروز خاله کلاس دیگه اومد. گفت آویسا بیا بغلم. روتو بگردونی ونرفتی. بعد وقتی خاله سهیلا خواست بغلش بری. سریع رفتی. بعد گفت: اهش کن. تو هم زدی تو گوش خاله کلاس دیگه. خندیدم  گفتم خودت بهش گفتی بچه هم حرف گوش کنه دیگه. خلاصه ...
24 بهمن 1390